خرید بک لینک
نمیدونم چندروز از سال به‌روز داره میگذره از اول سال با مریضی و بستری شدن خواهرزادم شرو شد کسی که بعد بدنیا اومدنش من حس کردم شادی توی قلبمونو افرا فقط خواهرزاده نیست اون برای من معجزه بود تو روزهایی که باید تنها میموندم تو خونه و غصه نبود محمد میخوردم اون اومد و نذاشت اون روزا تلخ تلخ باشه هنوز خوب نشده من مریض شدم عجب عیدی بود و عجب ویروس کنه ای نمیدونم چهارروزه یا پنج روز فقط از رو تراس خونم ادما و ماشینارو نگاه میکنم اصلا نمیدونم هوا سرده گرمه یا چی البته همه مقصر ویروس نیست اینکه تصمیم گرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

من این وبلاگ از فروردین ۹۷ تا الان دارم فک کنم تنها چیزی ک اینهمه مدت از من بجا مونده همینه بیشتر پستامو خوندم و یادم اومد اون روزا تو چه حالی بودم و الان چ حالی دارم نسبت ب اون محورات فک کنم فقط ریسه نرفتم بخاطر بعضیاش ک انقدر خودمو اذیت کردم براشون البته چون گذشته اینحالو دارم وگرنه میدونم تو اون لحظه ها چقدر زجر کشیدم ولی قسمت سخت ماجرا اینجاست که هنوز بعضی از اتفاقات اثراتش روم مونده و هنوز همون حسارو بهشون دارم و یه چیز جالب که هیچوقت هیچکس از

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

یکی دوهفته که هروقت میخوابم خوابای خوبی نمیبینم هروقت چه صبح چه ظهر و شب چشمامو میبندم فقط خوابایی میبینم ک توش یا دارم میجنگم یا فرار میکنم یا یکی یه کاری میکنه نمیتونم از خودم مراقبت کنم جالبه حتی وقتی بیدار میشم بعد چند دقیقه میخوابم دوباره ادامشو میبینم قبلا خواب میدیدم توی خوابم میدونستم خوابه و اگه خوابم وحشتناک بود سعی میکردم خودمو بیدار کنم ولی الان واقعا حس میکنم اون اتفاق واقعیه وبعد بیداری تا چندساعت ذهنمو درگیر میکنه این باعث شده چند هفته نتونم

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

قبلاً خیلی اهل موسیقی بودم. تقریباً همه‌ی آهنگ‌ها رو حفظ می‌کردم و اون‌قدر برام مهم بود که حتی برای حفظ شدن، متن آهنگا رو می‌نوشتم.اما مدتیه که از موسیقی و خواننده‌های محبوبم فاصله گرفته بودم و جز همون آهنگای قدیمی که هنوز حفظم، چیز تازهی گوش نمی‌کردم.چند روزه دوباره شروع کار کردم به گوش دادن و حس می‌کنم حال و روحم تازه شده. خیلی خوشحالم که دوباره آشتی کردم با موسیقی.البته بعضی از آهنگای به‌روز هرچی گوش می‌دم، ارتباط نمی‌گیرم؛ نمی‌دونم چرا اینجوری می‌خونن؟!ولی خب بعضیاشون واقعاً فوق‌العاده شدن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

شهریور 1401وقتی بعد یک ماه گشتن و خسته شدن این خونه پیدا کردم بنظرم خونه بدی نبود یعنی با چیزی ک تو ذهنم بود 80درصد یکی بود و خیلی دوسش داشتم کم کم جهازمو اوردم و چیدم تایمی ک داشتم وسیلمو میچیدم با جریان مهسا امینی یکی بود همسرم بخاطر شغلش و دوربودن محل کارش اصلا نبود دو هفته مونده ب عروسی یعنی اذر ماه یکی از فامیلای همسرم فوت کردن و عروسمون بهم خورد و بدون عروسی من اومدم ب خونم با دلی شکسته (من همیشه عجولم دوست دارم کارام زودتر انجام بشه مثل گرفتن خونه

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

حدودا دوسه روزی هست دنبال خونه ایم شدیدا حالم بده حالم بده چون چندروزه صبح ساعت 10میرم و ساعت 2میام 5میرم 9شب برمیگردم خونه من از اینهمه بیرون بودن متنفرم از یجایی ببعد اون حس اجتماعی بودنم ته میکشه و دوست دارم برگردم خونه روتختم پتومو بغل کنم و به دیوار خیره شم تا همه این شلوغی هارو بشوره ببره از طرفی ناراحتم از خودمون ک بخودمون رحم نمیکنیم بااین نرخای الکی زیاد وقتی میرم مشاور املاک مبلغ اجاره میگم ک مبلغ کمیم نیست حدودا نصف حقوقی ک درمیاریم با تمسخر

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

سلام بعد 8ماه اخرین باری که اومدم درباره خونم گفتم اینارو مینویسم که بعدا بخونم و یادم نره چه روزایی گذشته من یه خونه خوب درکمال ناباوری پیدا کردم یه خونه پراز انرژی مثبت و نور زیاد (من عاشق نورم البته تا زمانی که میگرنم عود نکنه) واقعا همچی خوب بود تا جنگ ..... من مفصلا تبدیل شدم به یه ادم ترسو دختری که از صدای بوق ماشین . کوبیده شدن در . صدای بلند و... از همچی میترسم و خدا نکنه این صداها وقتی خوابم بیاد بماند که دیگه خوابم نمیبره تپش قلب شدید میگیرم تا

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

در زمان حاضر صبح گوشیم به زندگیش اتمام داد روشن بودا ولی دیگه کار نکرد فقط نگاه کرد اگه این اتفاق یه موقع دیگه ای میافتاد قطعا تا ساعت ها براش گریه میکردم برای گوشی عزیزم برای داده هایی که 5 سال به حافظم کمک کردن و رمز پسور و خیلی چیزارو نگهداری کردن حال ادامه دادن و بیان دادن به یه گوشی تازه ندارم اینکه بگم من کیم و چیم، چیزایی که باید نصب کنم و.... راستش دلم میخواد گریه کنم ولی حال گریه کردن ندارم بعدا شاید نشستم یه دل سیر براش گریه کردم ولی الان تو این موقعیت

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

داغونم دارم میمیرمچرا تموم نمیشه این کابوساچرا نمیتونم برمچرا رفتن انتخاب نمیکنمچرا شجاع نیستم وای که چقدر چرا دارم کاش میتونستم این همه غم تبدیل ب جرعت کنم و برم برای همیشه برم من انقدر ترسوم ک حتی نمیتونم خودکشی کنم جرعت پایان دادن ب این زندگیم ندارم چه برسه به طلاق و رفتن چرا انقدر ضعیفم .......فاطمه همیشه قوی بود اما الان با یه انتخاب اشتباه نابود شد جپری ک حتی نمیتونم تکه هامو بردارم و برم ........انقدر تو این مدت حالم بد بود و مریضی کشیدم ک دیگه توان ندارمدلم میخواد از الان تا اخر عمر ب ی گوشه خیره شم.......میگن زنها وقتی ب اخر خط برسن میرن چرا اخر خط من نمیرسه ول کنم و برم .......دلم ی زندگی با ارامش مبخواد یه خونه که فقط خودم باشم و پنجره رو به جنگل دیگه هیچکس دلم نمیخواد خدایا حکمتتو شکر ....... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 17:11

دیگه خسته شدم از خودم

از فاطمه ای که همرو رنجونده و همه از خودش دور میکنه

نمیدونم چه مرگم شده چرا اینجوری شدم

ولی خستم انقدر خسته ک دلم میخواد تموم شه

تمومش کنم و راحت شم از خودم و درون خودم

از جنگی ک سالهاست داره مثل خوره وجودمو نابود میکنه ...

تموم میشه خیلی دور نیست اون روز .......

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 19:22

گاهی مدلِ خستگیِ آدم، لالمونی گرفتنه...دلت می خواد به احترام این بی کلامی، دنیا هم برای چند دقیقه سکوت کنه، شاید هم برای چند روز...اما انگار چرخ دنیا با حرف زدن می چرخه و با سکوت به جاهای باریک می رسه که اینهمه کلمه دوروبرمونه...کمن آدمایی که بدونن دنیا با نگاه کردنه که عمقِ خودش رو نشون میده، قابل تحمل می شه و می شه ادامهش داد...قبل تر ها فکر می کردم حرف زدن آدم رو سبک می کنه اما مدتیه فهمیدم گاهی کلماتی که از فشار و خفقان یا حتی به خوشحالی تو فضا رها می کنی ممکنه با وزن بیشتری روی شونه های خودت فرود بیان...گاهی حرف نزدن چقدر خوبه!و البته نشنیدن...نشنیدن جمله هایی که توقع شنیدنش رو نداشتی...تو زندگی روزی می رسه که می فهمی باید خودت رو برای هر احتمالی آماده کنی...خوب و بد این احتمالات، اینکه از سمت چه کسی یا در مورد چه موضوعی اون احتمال واقع بشه اونقدری مهم نیست که آمادگیِ تو...تو باید آمادهی هضم کردنش باشی...باید با تک تک سلول هات صحبت کنی و بهشون حالی کنی که اصلا به دنیا اومدن که همین هارو ببینن، همین غیره منتظره ها رو...و ازشون بخوای که از زاویه درست ببینن؛نگاه کردن از زاویه درست ممکنه خیلی از این دغدغه ها رو آروم آروم یا به سرعت از مرکزِ افکار خارج کنه و فرصت دیدنِ تصویرهای جالب تری فراهم بشه...برای همینه که گاهی با تمام وجود درک کردم تنهایی معجزات خاصِ خودش رو داره...آرامشی شبیه مواجهه با دشت، جنگل، کوه، دریا.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:06

چقدر دوست داشتم الان یچیزی بگی که حالم خوب کنه حیف ک نیستی ........دلم گرفته خیلی زیاد بعداز مدتها اجازه جاری شدن اشکامو دادم خیلی وقت بود خودمو قوی نشون دادم ولی تعارف نداریم نیستم دلم یه کوه میخواد که بهش تکیه کنم اگه از عواقب بعدش نمیترسیدم خیلی کارا انجام میدادم چرا منیکه عاشق تنهاییم اجازه دادم یکی بیاد تو زندگیم؟؟؟ چرا وقتیکه میتونستم تنها زندگی کنم اجازه دادم کسی بیاد تو زندگیم؟؟؟میشه بنویسی برام ؟؟؟؟یچیزی بنویس که حالم خوب شه .... اگر چه میدونم نمیبینی این نوشته رو شایدم یادت رفته اینجارو .....باهمه این اتفاقا هنوز هم بایادت حرفت خاطراتمون صدات که هنوز تو گوشمه با اهنگ .....حالم خوب میشهیاد روزهای خوب بخیرای بهار دلنشین....... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:17

امروز گذشت و تو ندیدی برات نوشتم چقدر وبلاگمو نگاه کردم امروز شاید نگاه کنی ولی نبودی .... باید باور کنم فراموش کردی اینجارووو......

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:17

چقدر سخته ببن دوراهی گیر کنی ندونی کدوم بهتره کاش زمان بگذره هرچه سریع تر تموم شه این لحظه های سخت کاش بودی تا شاید ارومم میکردی.......

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:17

همیشه فکمیکردم بانوشتن حالم خوب میشه یعنی اینمدلی بوده تا الان هروقت نوشتم اروم شدم این چندوقت انقدر بد بودم که حتی مینوشتمم خوب نمیشدمنمیتونستم بنویسم میترسیدم بنویسمو اروم نشم بنویسمو این ارامگاهم خراب شه از اینکه نکنه بنویسم و دیگه اروم نشم برای همین نبودم سر نزدم تا همیشه یه راه نجاتی بمونه برام  یه راهی که فک میکنم همیشه راه فراره منه هنوزم حال ندارم نگاه کنم یا بنویسم ذهنم آشفته کلمات درست قرار نمیگیرن کنارهم جمله و متن خوبی نمیشن ولی مینویسم تا شاید اروم شمشاید یادم بیاد روزای سخته دیگه ای هم بودن و من تونستم بگذرم ازشون مینویسم تا شاید قطره های اشکی  مدتهاست مهمون چشمامه بره تا خلاص شم از این سردردهای تکراری وعذاب اور میشه مثل همیشه ناجیم باشی میشه تمومشه و اروم شم ؟؟ممنونم از کسی که اینجارو بهم معرفی کرد اینطوری جایی هست که به ارامش برسم با نوشتنهمیشه تو قلب منی  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:59

صفحه بندی